ربنا

ربنا و لا تحملنا ما لا طاقه لنا به

(پروردگارا، آنچه طاقت تحمل آن را نداریم بر ما مقرر مدار)

واعف عنا واغفر لنا و ارحمنا

(آثار گناه را از ما بشوی و ما را ببخش و در رحمت خود قرار بده)

ربنا لا تواخذنا ان نسینا او اخطانا

(پروردگارا، اگر ما فراموش یا خطا کردیم ما را مواخذ مفرما)

آمین یا رب العالمین


گوش کن جاده صدا میزند

گوش کن جاده صدا میزند و از دور قدم های ترا 

چشم تو زینت تاریکی نیست

پلک ها را بتکان کفش به پاکن و بیا

و بیا تا جایی که پرماه به انگشت تو هشدار دهد

و زمان روی کلوخی بنشیند با تو

و مزامیر شب اندام ترا مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند

پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت:

بهتربن چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است

سهراب

صبر کن سهراب...

صبر کن سهراب
گفته بودی قایقی خواهم ساخت
قایقت جا دارد؟
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...
آری تو راست میگویی:
آسمان مال من است
پنجره, فکر, هوا, عشق, زمین مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن!!!
 بر دل سنگ زمین جای من است؟
من نمیدانم که چرا این مردم، دانه های دلشان پیدا نیست...
کجایی سهراب؟
آب را گل کردند
 چشم ها را بستند و چه با دل کردند...
 وای سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند، خون به چشمان شقایق کردند...
 تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند...
کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی است! دل خوش نایاب است!
دل خوش سیری چند؟!

صبر کن سهراب
قایقت جا دارد؟

شماره دل شما چنده؟




1- فقط به یک نفر دلبستی ؟؟؟

2- به صد نفر دل دادی ؟؟؟

3- فقط به یه نفر دل دادی و تا آخر پایبندی ؟؟؟

4- نمیدونی دلت به کی بنده ؟؟؟

5- هر بار به یکی دل میبندی ؟؟؟

6- دل میبندی که بخندی ؟؟؟

7-دلت آکبنده ...موندی به کی دل ببندی ؟؟؟

من چرا آمده ام روی زمین ؟؟؟

در یکی روز عجیب،
 مثل هر روز دگر، 
خسته و کوفته از کار، شدم منزل خویش،
منزلم بی غوغا، همسر و فرزندان، چند روزی است مسافر هستند، توی یک شهر غریب، 
فرصتی عالی بود،     بهر یک شکوه تاریخی پر درد از او .........
پس به فریاد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من! 
خالق هستی این عالم و آن بالاها ......  !

من چرا آمده ام روی زمین؟
شده ام بازیچه ، که شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانید خدایی بکنید؟  و شما ساخته اید این عالم ، 
با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمائید ، 
قدرت و هیبت و نیروی عظیم خودتان ؟؟؟؟
هیبتا ، ما همگی ترسیدیم ! به خداوندیتان ،
تنمان می لرزد ...... !
چون شنیدیم ز هر گوشه کنار ، که شما دوزخ سختی دارید ، ...... 
آتش سوزنده و عذابی ابدی !
و شنیدیم اگر ما شب و روز ، ز گناهان و ز سر پیچی خود توبه کنیم ، 
چشممان خون بارد ،  و بساییم به خاک درتان پیشانی ،  و به ما رحم کنید ، و شفاعت باشد 
و صد البته کمی هم اقبال ، حور و پردیس و پری هم دارید ......
تازه غلمان هم هست ،                  چوت تنوع طلبی آزاد است !
من خودم می دانم که شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زدید ، همه چیز از بخت است ! 

ادامه نوشته

یک شب با زنی دیگر!

زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی و نامنظم به او سر بزنم.

آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیرمنتظره را نشانه یک خبر بد میدانست. به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.

آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند.

ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من نگاه میکند، به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند.

من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم. هنگام صرف شام گپ وگفتی صمیمانه داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم

وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.

چند روز بعد مادرم در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.

کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید. یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آن شب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.

و در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم.

هیچ چیز در زندگی مهمتر از خانواده نیست.

زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.

این متن را برای همه کسانی که والدینشان را دوست می‌دارند یا والدینی مسن دارند بفرستید.

خداوند همه همسران را برای یکدیگر حفظ نماید.

پرسیدم.....

پرسیدم.....  
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد :
گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،
و بدون ترس برای آینده آماده شو .
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ،
وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ،
آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،
قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

(ادامه دارد...)

ادامه نوشته

سفر من و خدا با دوچرخه!

جاده


زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. 
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم. 
  
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. 
  
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته می‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
  
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم.
 

بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. 
  
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم.. 
  
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود. 
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.. 
  
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم. 
  
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد. 
  
هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید، 
  
«ركاب بزن....»

http://www.dayaan.com/home/daily-speaking/33761-1390-04-30-04-05-48.html


تفاوت زشت و زیبا

دختر دانش آموز صورتی زشت داشت. 
دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره... 
روز اولی که به مدرسه ما آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. 
نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت... 
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : میدونی زشت ترین دختر این کلاسی؟!! 
یک دفعه کلاس از خنده ترکید
بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
اما کاترینای عزیزم ، بر عکس من تو بسیار زیبا و جذاب هستی ... 

ادامه نوشته

قیصر امین پور

آواز عاشقانه ی ما در در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
 
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
 

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» ‌به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
 
نفرین و آفرین و دعا درگلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
 
بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست

 

قیصر امین پور

آزمون اخذ گواهينامه تخصصي ازدواج!

به گزارش شبکه خبری تابناک:

با توجه به گفته رييس جديد سازمان ملي جوانان درباره گواهينامه تخصصي ازدواج و اینکه دخترها به کسانی بله بگویند كه دوره سه ماهه مهارت هاي ازدواج را گذرانده باشد، ديديم بهتر است با اين رييس جديد از در ديگري وارد شويم و به جاي آن كه مثل رييس قبلي، هر حرفي زد، بلافاصله آن را تبديل به سوژه كنيم، به كمكش برويم. شايد واقعا اين بندگان خدا نمي دانند مشكل ازدواج جوانان كجايشان است!

از اين روي، يك عدد آزمون اختصاصي طراحي كرده ايم تا در پايان دوره ، جوانان را با آن محك بزنند و گواهينامه ازدواج را به كساني بدهند كه در پاسخگويي امتياز خوبي كسب كرده باشند.

* در جاده زندگي مشترك، هر یک از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟

http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143968.jpg

الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر
ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد


http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143848.jpg
الف. انتخاب همسر از بین آدمهای برجسته
ب. شکم برجسته ممنوع!



http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839143695.jpg
الف. همیشه راه راست را برو
ب. به طرف منزل مادرزن




http://files.tabnak.com/pics/201004/201004141839141537.jpg
ازدواج:
الف. آغاز آزاد روابط
ب. ‌پايان روابط آزاد

ادامه نوشته

حال من خوب است اما تو باور نکن . . .

سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . .
با این همه اگر عمری باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه دل کسی در سینه بلرزد
و نه این دل نا ماندگار بی درمانم . . .
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی
با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد
اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد . . .
می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !
انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم . . .
نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد ، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم:
سلام! حال من خوب است
اما تو باور نکن. . .

(یاد و خاطره استاد گرانقدر، خسرو شکیبایی که این شعر را با صدای زیبایش بر عرصه گیتی طنین انداز کرد همواره پایدار باشد...خدایش بیامرزد.)

روز جهانی زن، دختر و مادر بر تمام زنان و دختران شایسته ایران زمین و مادران مهربان مبارک.

      

آنگاه که خدواند جهان را، خورشید و ماه و ستارگان را، تپه ها و کوه ها و جنگلها را و سرانجام مرد را آفرید و دست به آفرینش زن پرداخت...

آنگاه که خداوند کوه ها را از دل زمین نوزاد کرد، آنگاه که به برگ و گل لطافت ارزانی داشت، آنگاه که عشق را بر قلب ها مقصد قرار داد، آنگاه که لرزش علف در چمنزار را بازی کودکی های باد قرار داد...

اشک شوق آسمان، درد و دل باد در گوش زمان، روشنی پرتو خورشید، نگاه پر سخاوت زمین، پاکیزگی و طراوت آب، خنکای شادکامه روح بهار، نوازش مهربانانه دست باد بر دل ما و ...

آری، گویا وجودی دیگر بر زمین پای نهاده است...

آری، گویا خدا دوباره عشق را به آدم هدیه کرده بود...

آری، گویا حق تعالی وجودی پاک را خلق کرده بود...

آری، خدا زن را آفرید و او را به مرد به امانت نهاد.
روزگار مرد سرشار از خوشبختی شد، زین پس وی کسی را داشت که انباز(شریک) خوشی ها و شادی هایش باشد. زین پس کسی را داشت که شادی ها را برایش خلق می کرد و دنیای جدیدی را بر روی او می گشود.

با این همه، پس از چندی مرد روی به درگاه خدای آورد و گفت: خداوندا، این موجودی که به من ارزانی داشته ای، زندگی مرا یکسره

تیره و تار کرده است.

پر چانگی می کند و جانم به لب می رساند. هرگز مرا تنها نمی گذارد. توجه دائمی می خواهد. بیهوده فریاد می کشد. من آمده ام او را پس بدهم، چرا که نمی توانم با او زندگی کنم.
خداوند زن را پس گرفت. هشت روز گذشت. مرد به درگاه خداوند آمد و گفت: خداوندا، از روزی که زن رفته، زندگی من پوچ و تهی شده است. به یاد می آورم که او چگونه با من می رقصد و می خندید و زندگی من را سرشار از لذت می خواست و آن را سرشار از زیبایی کرده بود.
یک ماه گذشت. دوباره مرد به آستان خداوند آمد و گفت: پروردگارا، من نمی توانم او را بشناسم و رفتارش را دریابم، اما می دانم که او بیش از آنکه مایه خوشبختی من باشد مایه رنج و آزار من است.
خداوند پاسخ داد: "به راه خود برو و آنچه که نیک است، به جای آر."
مرد شکوه کنان گفت: اما من نمی توانم با او زندگی کنم.
خداوند گفت: " و بی او هم نمی توانی زندگی کنی. "
( از افسانه های کهن سانسکریت )
 روز جهانی زن و مادر بر تمامی مادران و زنان شایسته و دوستان عزیز و بر تمامی زنان غیور ایران زمین در هر کجای این  کره خاکی که هستند مبارک باد.

زنان، گوهرهای زیبایی هستند که شایستگی داشتن برترین چیزها را دارند.

مادران زیباترین آهنگ عشقند.

خدا را دوست دارم!

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه با هر username که باشم، من را connect مي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمي کند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه با يک delete هر چي را بخواهم پاک مي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه اينهمه friend براي من add مي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه اينهمه wallpaper که update مي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه با اينکه خيلي بدم من را log off نمي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه همه چيز من را مي داند ولي SEND TO ALL نمي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه مي گذارد هر جايي که مي خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هميشه جزء friend هام مي ماند و من را delete و ignore نمي کند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هميشه اجازه، undo کردن را به من مي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه آن من را install کرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هيچ وقت به من پيغام the line busy نمي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه اراده کنم، ON مي شود و من مي توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه دلش را مي شکنم، اما او باز من را مي بخشد و shout down ام نمي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه password اش را هيچ وقت يادم نمي رود، کافيه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه تلفنش هميشه آنتن مي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه شماره اش هميشه در شبکه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هيچ وقت پيغام no response to نمي دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هرگز گوشي اش را خاموش نمي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هيچ وقت ويروسي نمي شود و هميشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هيچوقت نيازي نيست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه آهنگ حرف هاش هميشه من را آرام مي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه نامه هاش چند کلمه اي بيشتر نيست، تازه spam هم تو کارش نيست

خدا را دوست دارم ، بخاطر اينکه وسط حرف زدن نمي گويد، وقت ندارم، بايد بروم يا دارم با کس ديگري حرف مي زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه من را براي خودم مي خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هميشه وقت دارد حرف هايم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه فقط وقت بي کاريش ياد من نمي افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه مي توانم از يکي ديگر پيشش گله کنم، بگويم که ....

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه هميشه پيشم مي ماند و من را تنها نمي گذارد، دوست داشتنش ابدي است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه مي توانم احساسم را راحت به آن بگويم، نه اصلا نيازي نيست بگويم، خودش ميتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه به من مي گويد دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفي نمي کند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه تنها کسي است که مي تواني جلوش بدون اينکه خجل بشوي گريه کني، و بگويي دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر اينکه ، مي گذارد دوستش داشته باشم ، وقتي مي دانم لياقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر اينکه از من مي پذيرد که بگويم : خدا را دوست دارم ...

 

http://viper110.parsiblog.com

                                  زدم فریاد خدایا

                                 این چه رسمیست

                           رفیقان را جدا کردن هنر نیست

                                رفیقان قلب انسانند

                                       خدایا

                          بدون قلب چگونه می توان زیست؟