حال من خوب است اما تو باور نکن . . .
سلام ؛ حال من خوب است
ملالی
نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که
مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند . . .
با این
همه اگر عمری باقی بود
طوری
از کنار زندگی می گذرم
که نه
دل کسی در سینه بلرزد
و نه
این دل نا ماندگار بی درمانم . . .
تا
یادم نرفته است بنویسم:
دیشب
در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود . . .
خواب
باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا
کردم که بیایی
با من
کنار پنجره بمانی ، باران ببارد
اما
دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست
رفتی
پیش از آن که باران ببارد . . .
می
دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !
انگار
که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است
بی
پرده بگویمت :
می
خواهم تنها بمانم
در را
پشت سرت ببند
بی
قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!
هذیان
می گویم ! نمی دانم . . .
نه
عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد
ساده
باشد ، بی کنایه و ابهام
پس از
نو می نویسم:
سلام!
حال من خوب است
اما تو
باور نکن. . .
(یاد و خاطره استاد گرانقدر، خسرو شکیبایی که این شعر را با صدای زیبایش بر عرصه گیتی طنین انداز کرد همواره پایدار باشد...خدایش بیامرزد.)
من محمد رسول دانشجوی مهندسی مکانیک هستم.