گفت بگیر،گفتم که چه چیز را؟

داشتم در هیاهوی جهان دفتر دلم را باز میکردم،داشتم از غم خود با دل او سخن می گفتم،داشتم جهانی را با ستون عشقش بنا میکردم،داشتم کل جهان به یک تار مویش تقدیم میکردم......

در این افکار مانند کسی که دلش درد میکند به خود می پیچیدم،به این ور و اون ور میخوردم،بالا و پایین می رفتم،به جهان فحش و ناسزا می گفتم،دنبال جهان بودم و از عشق تهی می نبودم که ..............

که صدای آن یار زیبارویم مرا مست خودش کرد،مرا غرق در یک سخن و فکر در این عالم کرد،از شوق غمش دوران خودم را به فراموشی سپردم!

دیدم که بگوید که دستش را به ول کن و دست مرا گیر،گفتم که دست چه را ول کنم ای دوست؟

گفت هر در دست داری را رها کن و دست مرا گیر!!!

ای یار گلم،سعی میکنم دستت رو بگیرم،اندکی تو به من کمک نما!

حرف دل!

         

           خرم آن روز کز آن منزل ویران بروم        راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

می گویند برای موفقیت در زندگی راه های بسیاری وجود دارد،

میگن در تمام کارها باید تلاش خود را به کار ببندی تا به هدفت برسی،

میگن حرف دل آدم ها رو نمیشه فهمید مگر اینکه زبان بگشایند و از راز دلشون سخن به میان بیارن،

میگن آقای مهندس، بهترین کارها زمانی انجام میشه که در کنار انگیزه و فکر خوب،همکار و شریک خوبی داشته باشی،

میگن خانم روانشناس، مردم جامعه دچار  مشکلات عدیده روحی-روانی شدن،

میگن خانم خیاط، میخوام یه لباس زیبا و با دوام برای سال ها برام بدوزی،

میگن خنده روی دل های انسان ها،پاک تر وزلال تر از آب صاف بهشتی هست،

میگن فروش بیشتر در گرو برخورد خوب فروشنده هست،

میگن قسمت و روزی هر کس در هر زمینه یه روزی بهش میرسه،

میگه: « با توکل زانوی اشتر را ببند.»

میگه: « هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی        که هم نادیده میبینی و هم ننوشته میخوانی»

اما من میخوام بگم: « دلا هر دم اسیر این وآنی        بیا با من بمان تا در نمانی»

این رو من گفتم اما از زبان کی گفتم؟!

میگم: « در دلت خنده ای از باد نکن        نفس عشق بر اندام خودت خوار مکن»

میخوام بگم زندگی این عالم هر جه هست،هر جور که هست، خوب، بد، راحت، سخت و ...ارزش موندن نداره...باید افکارمون رو درست کنیم...

میگه: «روزها فکر من این است و همه شب سخنم         که چرا غافل از احوال دل خویشتنم»

چرا با این که درد عالمیان کم نیست؛ چرا با این که سخن از یار زدن مشکل نیست؛ چرا غم دوری در دلم نیست؛ چرا یاد یارم کمی پررنگ نیست؛ چرا عشق او در دلم خاموش نیست؛ چرا با روشنی آتش او، هنوزم دلم روشن نیست؛ چرا خنده ام پر از تلخیست؛ چرا در بی خبری،با خبرم؛چرا و چرا و چرا و ...

 

                        گل بی رخ یار خوش نباشد         بی باده بهار خوش نباشد