گفت بگیر،گفتم که چه چیز را؟
داشتم در هیاهوی جهان دفتر دلم را باز میکردم،داشتم از غم خود با دل او سخن می گفتم،داشتم جهانی را با ستون عشقش بنا میکردم،داشتم کل جهان به یک تار مویش تقدیم میکردم......
در این افکار مانند کسی که دلش درد میکند به خود می پیچیدم،به این ور و اون ور میخوردم،بالا و پایین می رفتم،به جهان فحش و ناسزا می گفتم،دنبال جهان بودم و از عشق تهی می نبودم که ..............

که صدای آن یار زیبارویم مرا مست خودش کرد،مرا غرق در یک سخن و فکر در این عالم کرد،از شوق غمش دوران خودم را به فراموشی سپردم!
دیدم که بگوید که دستش را به ول کن و دست مرا گیر،گفتم که دست چه را ول کنم ای دوست؟
گفت هر در دست داری را رها کن و دست مرا گیر!!!
ای یار گلم،سعی میکنم دستت رو بگیرم،اندکی تو به من کمک نما!
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 11:30 توسط محمد رسول
|
من محمد رسول دانشجوی مهندسی مکانیک هستم.