"خاطرات" ترمی که گذشت...
امیرالمومنین علی(ع): "ترس با ناامیدی و شرم با محرومیت همراه است، وفرصت ها چون ابرها درگذرند، پس فرصت های نیک را غنیمت شمارید."
ترمی که گذشت کلی خوب و بد داشت؛ کلی اشتباه و درست داشت؛ کلی فرصت خوب و نیک، مثل ابر گذشت و از اونا استفاده نکردم؛چه جاهایی که ناامیدی به سراغم اومد و تنها یاد خدا، من رو به زندگی برگردوند؛ چه حرفایی که نزدم و چه کارایی که نکردم و ...
کاش زمان برمی گشت تا خطا و اشتباهات انجام شده رو صحیح کرده و به عمل درست تبدیل می کردم اما مرور برخی از این خاطرات شاید سبب شود که در آینده دوباره مرتکب آنها نشوم.
آخر تعطیلات بود، یواش یواش به آغاز ترم جدید نزدیک میشدیم. به هر حال باز دوباره باید می اومدم دانشگاه و از خانواده و شهر خود دور می شدم...
خب در هر صورت سوار اتوبوس، راهی شهر دانشگاه شدم؛ شب بود، حدودا صبح رسیدم اما به محض رسیدن، یاد دوستام تو ذهنم درخشید و این که باز اونا رو می بینم و ...
لحظه ای که به خوابگاه رسیدم و از پله های خوابگاه بالا می رفتم، داشتم با خدای خود راز و نیاز می کردمکه خدایا، این ترم رو ترم صلاح و پیروزی برای همه قرار بده و اون رو اون جور که صلاح می دونی برای همه رقم بزن...
هفته دوم، تمام کلاسا با حداکثر تعداد افراد تشکیل شد و از تق و لق اول ترم خبری نبود...اما هفته اول کجا رفت؟هفته اول رو خونه بودم که مشکلی پیش اومده بود و حال پدرم خوب نبود و بیمارستان و ... که خدارو هزاران هزار بار شکر که بر بنده کوچکش، منت گذاشت و به ضعیفیش رحم کرد... هر دفعه به یادم میاد، از کرم و لطف خدای مهربون، فقط و فقط شرمنده می شم که این همه به من لطف می کنه اما من باز هم ... الحمد للله
استادا تو همون هفته اول غوغا کرده بودند و کلی درس داده بودند و ما دنبال جزوه گرفتن و نوشتن جزوه شدیم.
این ترم اخلاق بچه های اتاق، کلی عوض شده بود. نه اتاق ما، ختی اتاق روبرویی هامون...
آخه ما واسه خودمون تو خوابگاه یه اکیپ خاصیم که فقط به دلایل مختلف این افراد از ما جدا می شن(مهمانی، مرخصی و ...)؛ چند تا از اونا، ترم قبل، مشکلاتی پیدا کرده بودند که هنوز هم درگیر اونا بودند وبه خاطر همین، سبک برخوردهامون عوض شد. دیگه از اون شیطنت ها، از اون بیرون رفتن ها، از اون کلیپ پر کردن ها و از اون ... و از اون ... و اون ... خبری نبود ولی من هنوز، آدم قبلی بودم و با این جمع نمی ساختم؛ همشون عوض شده بودند: یکیشون مطمئن بود مهمانی ترم بعدش درست می شه و یه جورایی با این جمع نمی پرید و اون یکی، ترم قبل چند واحد افتاده بود و مشروط شده بود، اون یکی عاشف شده بود و الآن شکست عشقی خورده بود، اون یکی درس خون تر شده بود و از حس و حال و باحالیش کم شده بود، اون یکی مرخص تحصیلی گرفته بود و ترم قبل می خواست خودکشی کنه(که واقعا تصمیمشو گرفته بود و در شرف انجام کار و ...؛ فقط به خاطر یه اشتباه و یه ----) هنوز نامه ای که به من داد و گفت خداحافظ و رفت و گفت هر وقت بچه های اتاقم اومدند، این رو بهشون بده و خودتم نخون...
به هر حال جزء کسانی نبود که فقط به خاطر جذب دیگران یا بدست آوردن محبت از دست داده خودشون، الکی به کسی بگن که از زندگی سیرم و ... و طرف مقابل، مهربونیش به جوش بیاد...
یه جورایی جمع شادی که همیشه داشتیم داشت به یه جمع غمگین تبدیل می شد.گذشت و گذشت، بچه ها، داشتن بهتر می شدند، همه شادتر از قبل اما به هر حال عوض شده بودند و من عوض نشده بودم.. چقدر به خاطر همین مسئله، با بعضیاشون بحثمون شد که تو کلی از اونا، من حق داشتم و تو کلی از اونا هم اونا!!!!(به هر حال باید همیشه حق رو گفت) اما هیچ وقت، این دعوا ها باعث جدا شدن ماها از هم نشد و ما افراد و دوستای خوبی واسه هم بودیم و هستیم.(البته خدا کنه منم واسشون، واسه همشون دوستی کرده باشم.)
علی(ع): "ناتوان ترین مردم کسی است که در دوست یابی ناتوان است و از او ناتوان تر کسی است که دوستان خود را از دست بدهد."
خدا کنه ناتوان نبوده باشم اما آخر ترم، این احساس به من هجوم آورد و ...
من بین دوستام به خوش زبونی و خوش برخوردی معروفم(البته خودم اصلا قبول ندارم، اونا میگن؛ چون بعضی وقتا احساس می کنم اخلاقم خیلی تنده ولی به هر حال نظر اونا، در مورد برخوردم بود نه در مورد اخلاقم؛ البته بچه ها، بعضی وقتا اعترافات جالبی در موردم می کنند و اینکه میگن اخلاقم رو قبول دارند و کارام از روی منطقه؛ جالب این جاست که خانواده، در مورد اخلاقم میگه اخلاقت خیلی خوب و معقوله؛ خب به هر حال همه حرف زیاد می زنن...)
این رو بگم که تمام دوستام، فوق العاده خوش زبون و خوش برخورد و مهربونند و همشون با تمام مشکلاتشون، از نمره اول های رشتشون هستند و یه جورایی کارشون خیلی درسته؛ الهی، همیشه خوش و خرم باشند.
یکی از هم رشته ای هام، مشکلی براش پیش اومده بود که وقتی بهم گفت سعی در جهت کمک بهش براومدم؛ مشکل اون یکی دیگه از هم رشته ای هام بود و با صحبت باهاش، تقریبا بیشتر مشکلاتش حل شد؛ حداقل از لحاظ روانی، آروم تر شد؛ هر جند که آرامش، هدیه خداوندی به ما، انسان هاست و خود خدا، آرامش را بر قلب ما جاری می کند و بعد از مدتی خود خدا، لطف کرد اون یکی هم رشته ایم، هم، مشکلاتش با دیگری برطرف شد که خدا رو شکر، الۀن با هم خوبند.مشکل اونا، یه حالت خاص بود و فابل بیان نیست و سبک و نحوه برخورد دو نفر از دو جنس مخالف بود.(و البته به خاطر این کارم، مشکلاتی هم واسم پیش اومد که عیب نداره،فدای خوب شدن رابطه اون دو نفر)
به هر حال، سال نو فرا رسید و سال جدید اومد و کلی خاطره رو با خودش برد و کلی امید به خاطره های خوب رو با خوش آورد...کلی از حرفا و خاطره های ترمو که جای نوشتن نداره، خوب و بد، همه رو برد و ...
سال جدید رو خونه بودم و تمام عید و بازدیدها، تبریک گفتن ها، اس ام اس تبریک فرستادن ها، تماس گرفتن های تبریک و ...، همه و همه اومدن و رفتن!!! سفر چند روزه هم اومد و رفت!!!
به محض برگشت، امتحان های میا ن ترم شروع شد و با سر افتادیم تو امتحان...امتحانا تموم شدند...اتفاقات بعد عید خیلی زیادند ولی گلچین اونا رو می نویسم...
گذشت و گذشت تا یه روز یکی از دوستای خوبم،یه ای-میل به من زد و یه جورایی من رو محرم اسرارش دونست و با من درد دل کرد (همین که من رو قابل دونست وصحبتاش رو به من گفت یه دنیا واسم ارزش داره و هم به خاطر نحوه دوستیمون، یکی از تنها کسایی بود که می خواستم نهایت تلاشم رو در جهت رسیدن به هدفش، براش انجام بدم)
بعد اینکه باهاش صحبت کردم و از حرفاش، کلی مطلب دستم اومد، فهمیدم مشکل جالبی داره(من خودم پر مشکلم اما تا حالا با کلی دوست، دوست واقعی نداشتم تا بیاد و مشکلاتم رو بهم بگه و ازبیشتر افراد به نحوه های مختلف ضربه دیدم؛ خب به هر حال طبیعیه که هیچ کس خدا نیست که بدونه بهترین کار چیه و بهم بگه و کمک کنه؛ اونا هم مثل من، بنده ای از بندگان خدا هستند.)
سعی کردم مشکلاتش رو به نحوه های مختلف بیان کنم، به لحن های مختلف، با مثال های متفاوت و با ...؛ خلاصه به هر دری زدم.
خودش شاید مشکلات رو می دید اما باور نمی کرد که این ها هم جزء مشکلات هستند. خلاصه، در کل، خیلی حرفام رو جدی نگرفت (و خیلی درست ندونست و محل نذاشت) اما یکی دو انتقاد به من کرد که به واقع دیدم که تا اون موقع، در مورد اون انتفادات، هر چند که خودم می دونستم اشتباهند اما سر خودم رو سر کار می ذاشتم که تو این مسئله، یه تشکر حسابی باید ازش بکنم چون با کارم به دیگران آسیب می زدم و نه البته به خودم!!!(دقیقا همین وضعیت رو من در مورد او دیدم ولی او نخواست متوجه بشه)
با حرف قلبم، احساس کردمکه یه دوست واقعا خوبه و همون جا، نظرم از دوستی ساده به دوستی عمیق تری نسبت به اون پیوست.
دیدم فرد مهربونی هست اما متاسفانه درگیر مسائلی بود که دوست نداشت خودش رو از اون مشکلات رها کنه؛ نمی دید که نباید خودش رو به اون مشکلات محدود کنه و باید فراتر بره و ...(یه جورایی مشکلش این بود که حرف عقل،زبون و دلش، چند حرف جداگانه بود)
ما یه دوست مشترک داشتیم و من همیشه طبق حرفای این دوست مشترک برای بالا بردن عقل و شعور این دوستم و تعریف کردن از او برای این مشترک استفاده می کردم و جالب این جا بود که اختلاف این دو نفر، من رو هم وارد ماجرای اون دو نفر کرد و نکته اصلی این بود که من نسبت به جفتشون رازدار بودم و هیچ گاه نکات اصلی رو با هیچ کدوم در میون نذاشتم اما هیچ کدوم از دو نفر متوجه این مطلب نشدند که راز افراد برای من بسیار مهمه ولی خودشون هم دیگه رو لو می دادند اما برای اینکه دو طرف ناراحت نشوند، مطالب ساده و جامع رو برای هر دو نفر بیان می کردم.
به هر حال کاش، اون دوست رو در جایی دیگه و با مشکلات کمتری می دیدم، چون می تونست صمیمی ترین دوستم بشه تا بره به آسمونا!!!
جالب بود اگر وضعیتش فرق داشت، اون بهترین دوستم بود اما اون نمی خواست وضعیتش رو عوض کنه و ضمنا مطلب مهم تر این بود که اون، من رو به عنوان بهترین دوستش نمی دید و ...
خب به هر حال، امیدوارم همیشه شاد و سربلند باشه و به تموم خواسته های قشنگش برسه وامیدوارم زیباترین و لطیف ترین خاطرات همره او باشه.
عیادت از یکی از دوستام که تو یه تصادف پاش رو از روی اجبار به دست جراحان سپرد (والبته راننده فرار کرد که قربون مرامش برم؛ دمش گرم) رو داشتم...
انصافا وقتی شنیدم عمل کرده هر چند که خیلی با هم صمیمی نیستیم ولی گفتم حتما باید برم عیادتش...دوست به چه دردی می خوره خب!!!
اما واقعا خدا رو شکر که الآن سالمه و البته فوق العاده خدا بهش رحم کرده بود(به جوونیش) که خیلی وضعیتش حاد نبود. وقتی دیدمش که خیلی حالش بد نیست فوق العاده خوشحال شدم. ان شاءالله زودتر سلامتیشو پیدا کنه.
انتخابات ریاست جمهوری با 4 کاندیدا، به دانشجوها روحی تازه تزریق کرده بود و بحث هر محفلی شده بو که اونم به هر حال با کشمکش های فراوون والبته کلی حرف وحدیث بالاخره تموم شد و رئیس جمهور مردم غیور ایران تعیین شد و الآن باید جواب محبت خای مردم رو با کارای مثبتش بده...
میلاد حضرت زهرا(س) از بهترین روزای زندگی منه و واقعا تو این روز شاد شادم. این روز به عنوان روز مادر یا روز زن یا عید رو به تمام زنان ایران زمین و مسلمان تبریک میگم و البته عید رو به تموم دوستام و مخصوصا اون دوست خوبم...
می بینید زندگی همینه؛ هر روز یه ماجرا و یه خاطره؛یکی خوب و یکی بد؛ و کسی موفق تره که از همه این ها درس بگیره و بفهمه زندگی همین دو روز نیست وباید تمام تلاشش رو برای موفقیت انجام بده تا بهترین سرنوشت لایق و نصیب اون بشه...
خدا رو صد هزاز بار شکر مه همیشه و در هر لحظه در کنارم بوده و هست و من رو می بینه و خطاهامو می بخشه و کاملا "سریع الرضا" است.
علی(ع): "با مردم آن گونه معاشرت کنید که اگر مردید بر شما اشک بریزند و اگر زنده ماندید با اشتیاق به سوی شما بیایند."
علی(ع): "بخشنده باش اما زیاده روی نکن، در زندکی حسابگر باش اما سختگیر نباش."
برای کسانی که محبت خود را بر همه کس وهمه چیز می بخشند.
من محمد رسول دانشجوی مهندسی مکانیک هستم.