Why do you like me..? Why do you love me? I can’t tell the reason… but I really like you You can’t even tell me the reason… how can you say you like me? How can you say you love me? I really don’t know the reason, but I can prove that I love U Proof ? No! I want
you to tell me the reason![]()
Once a Girl when having a
conversation with her lover, asked
یك
بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا
دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو
نمیدونم …اما واقعا”دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی… پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! نمیخوام دلیلتو بگی!
نوشته شده توسط محمد رسول در چهارشنبه چهارم آذر 1388 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت
به سوی تو...به شوق روی تو...به طرف کوی تو...سپیده دم آیم...مگر تو را جویم...بگو کجایی؟
نشان تو...گه از زمین گاهی...ز آسمان جویم...ببین چه بی پروا...ره تو می پویم...بگو کجایی؟
کی؟رود رخ ماهت از نظرم؛نطرم...
به غیر نامت؛نام دگر ببرم...
اگر تو را جویم...حدیث دل گویم...بگو کجایی؟
به دست تو دادم...دل پریشانم...دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا...بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
یک دم از خیال من...نمی روی ای غزال من...دگر چه پرسی ز حال من...
تا هستم من...اسیر کوی توام... ز آرزوی توام...
اگر تو را جویم...حدیث دل گویم...بگو کجایی؟
به دست تو دادم...دل پریشانم...دگر چه خواهی...
فتاده ام از پا...بگو که از جانم دگر چه خواهی؟
نوشته شده توسط محمد رسول در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت
خرابم آنچنان کز باده هم تسکين نمي يابم.....
به اميد روزي که من هم با همه وجودم بگم: خدايا! هر چي تو بخواي!
روزي حضرت موسي به خداوند متعال عرض کرد : دلم ميخواهد يکي از بندگان خوبت را ببينم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردي هست که در حال کشاورزي کردن است . او از خوبان درگاه ماست .
حضرت
آمد و ديد مردي در حال بيل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور
به درجه اي رسيده که خداوند ميفرمايد از خوبان ماست .
از جبرئيل
پرسيد جبرئيل عرض کرد : الان خداوند بلائي بر او نازل ميکند ببين او چه
ميکند . بلايي نازل شد که آن مرد در يک لحظه هر دو چشمش را از دست داد .
فورا نشست ، بيلش را هم جلوي رويش قرار داد .
گفت : مولاي من تا تو مرا
بينا مي پسنديدي من داشتن چشم را دوست مي داشتم ، حال که تو مرا کور مي
پسندي من کوري را بيش از بينايي دوست دارم .
اشک در ديدگان حضرت حلقه
زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : اي مرد من پيغمبر خدا هستم و مستجاب
الدعوه . ميخواهي دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بينا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم براي من اختيار کرده بيشتر دوست دارم تا آنچه را که خود براي خودم مي خواهم
آره چقدر از بندگان خوب خدا رو میشناسیم.....پیغمبر خدا هم نمیتونست حدس بزنه که کی خوبه کی مقربه و کی بده..........
جدیدا یکی از دوستام بهم گفت من بد،کافر،نامسلمون و کلی حرفه دیگه به خودش زد و فقط به خاطر یه حرف من که بهش گفته بودم ببین خدا و دینت چی میگن....اما دوست دارم به این دوستم که ارزش زیادی واسم داره،که پیغمبر خدا در مورد خوبی و بدی کسی،ندیده حرف نزده؛من کی میتونم در مورد یکی از بندگان خوب خدا که تمام دستورات اونو با عشق به خدا انجام میده بگم تو کافری و بی دینی.......من هیچ وقت این حرفو به هیچ کس نزدم و نمیزنم؛چون قرار باشه بی دین ترین و انتخاب کنم دست رو خودم میدارم........علت اون حرف من،فقط این بود که دوست خوبم کمی به خودش بیاد و یه کم بیشتر رو همه چیز،کارای خودش،کارای من،این زندگی و ... و همه چیز بهتر فکر کنه.......
پس اگه از دستم ناراحت شده،بهش میگم که بدونه:یکی از بندگان خوب خدا که تا به حال من تو زندگیم دیدم،همین دوستمه.......کارش واقعا بیسته و امیدوارم سر نمازاش ما رو از دعاش فراموش نکنه...اون موقع که دلش واسه خداش لرزید ما رو فراموش نکنه...تو ماه رمضان،دوستشو هم فراموش نکنه و زبون روزه و موقع سحر و افطار،ما رو از یاد نبره......
دوست خوبم،دوستت دارم.
نوشته شده توسط محمد رسول در شنبه هفتم شهریور 1388 ساعت 10:56 موضوع | لینک ثابت

می
گویند
زن،
چراغ
خانه
است.
لابد
شنیده
اید
که
در
همین
راستا،
بعضی
ها
طرفدار”چهلچراغ”
شده
اند
و
بعضی
ها
طرفدار”صرفه
جویی
در
مصرف
برق“!
با
این
حساب
می
شود
این
تعاریف
را
نیز
ارائه
داد:
*
دوست
دختر:
چراغ
گرد
سوز!
(در
بلاد
کفر،
آن
را
GF
می
گویند.
تحقیقات
نشان
داده
این
لغت،
مخفف
عبارت
Gerdsooz
Fitile
(فتیله
گردسوز)
می
باشد.
که
در
شرایط
اضطراری،
روشنایی
اندکی
می
افروزد
و
خاموش
شدنش
سه
سوته
است
و یک
فوته!)
*
معشوق:
لامپ
مهتابی!
(در
راستای
رمانتیک
بودن
قضیه!)
*
همسر
موقت:
لامپ
کم
مصرف!
*
همسر
دائم:
همان
چراغ
خانه.
*
همسر
مطلقه:
لامپ
سوخته!
*
همسر
ایده
آل:
چراغ
جادو!(
هردو
افسانه
اند!)
شعر
مرتبط:
با
غول
چراغ
،
آرزویی
بکنید
از
او
طلب
فرشته
خویی
بکنید
یک
دانه
بس
است
زن،
مگر
نشنیدید
“در
مصرف
برق
صرفه
جویی
بکنید”؟!
*
سوال
کنکور
89:
هدف
وزارت
نیرو
از
ایجاد
خاموشی
های
اخیر
چیست؟
۱.
یادآوری
ارزش
های
فراموش
شده
به
مردان
هوسباز!
۲.
دریافت
مالیات
بر
همسر!
۳.
چند
دقیقه
سکوت
نوری(!)
به
احترام
بنیاد
ارزشمند
خانواده!
۴.
آیا
شما
هم
شنیده
اید
که
لذت
خانواده
داشتن(!)
در
تاریکی
چند
برابر
می
شود؟!
نوشته شده توسط محمد رسول در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 0:33 موضوع | لینک ثابت
پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم.
(برای دیدن ادامه مطلب روی ادامه مطلب کلیک کنید.)
نوشته شده توسط محمد رسول در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 0:25 موضوع | لینک ثابت
1. رسول خدا(ص): وقتی آخرالزمان فرا می رسد مرگ نیکان امت مرا گلچین می کند چنانکه شما خرماهای خوب را از طبق انتخاب می کنید.
نهج الفصاحه ، حدیث 189
2.فرصت را برای اعمال نیک بیش از آنکه فتنه هایی مانند پاره های شب تاریک
پدید آید غنیمت شمارید در آن هنگام انسان صبح مومن است و شب کافر می شود
شب کافر است و روز مومن می شود و دین خود را به عرض ناچیز دنیا می فروشد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 1075)
3.روزگاری به مردم رخ نماید که مرد میان بی عرضگی و نادرستی مخیر شود هر
که در آن روزگار باشد باید بی عرضگی را بر نادرستی ترجیح دهد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 1752.
4.فرصت را برای اعمال نیک بیش از آنکه شش چیز رخ دهد غنیمت شمارید ,
فرمانداری سفیهان و کثرت شرط در کار معامله و فروش منصب ها و کوچک شمردن
خونریزی و بریدن با خویشاوندان و تازه رسیدگانی که قرآن را به آواز خوانند
و یکی را به امامت وادارند که برای آنها تغنی کند اگر چه دانش او کمتر
باشد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 1074)
5.فتنه هایی خواهد بود که در اثنای آن مرد به صبح مومن باشد و به شب کافر
شود , مگر آنکه خدایش به علم زنده دارد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 1734)
6.پیش از رستاخیز دروغگویان پدیدار می شوند از آنها حذر کنید.
(نهج الفصاحه، حدیث 844)
7.بر امت من زمانی بیاید که فقیران فراوان شوند و فقیهان کم شوند و علم بر
گرفته شود و آشوب فزونی گیرد , آنگاه پس از آن زمانی بیاید که مردانی از
امت من قرآن خوانند که از گلویشان بالاتر نرود , آنگاه از پس از آن زمانی
بیاید که مشرک به خدا با مومن مجادله کند و سخنانی نظیر او گوید.
(نهج الفصاحه ، حدیث 1755)
8.دستاویزهای اسلام یکایک شکسته می شود و چون دستاویزی شکسته شد مردم به
دستاویز بعدی چنگ می زنند , نخستین دستاویزی که شکسته می شود حکومت حق است
و آخر آن نماز است.
(نهج الفصاحه ، حدیث 2222)
9.روزگاری به مردم رسد که مرد اهمیت ندهد که مال چگونه به دست آرد ؛ از حلال یا حرام.
(نهج الفصاحه ، حدیث 2364)
10.روزگاری به مردم رسد که یکی نماند مگر آنکه ربا خورد و اگر نخورد غبار آن بوی رسد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 2365)
11.زمانی به مردم رسد که راست گو را تکذیب کنند و دروغگو را تصدیق کنند و
امین را خائن شمارند و خائن را مومن پندارند و مرد بی آنکه شهادت از او
خواهند شهادت دهد و بی آنکه قسم از او خواهند قسم خورد و خوشبخترین مردم
فرومایه پسر فرومایه باشد که به خدا و پیغمبرش ایمان ندارد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 2366)
12.دو مستی شما را خواهد گرفت مستی عیش دوستی و علاقه به نادانی در آن
هنگام امر به معروف و نهی از منکر نکنند.
(نهج الفصاحه ، حدیث 2032)
13.اگر از آنچه من می دانستم بدانستید بسیار می گرستید و کمتر خنده می
کردید , نفاق اشکار شود و امانت برخیزد و رحمت بر چیده شود و امین را متهم
کنند و خیانت گر را امین شمارند و فتنه ها چون شب تاریک شما را فرا گیرد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 2323)
14.روزگاری به مردم بیاید که هر که خواهد دین خود را نگه دارد چنان باشد که آتش به دست گرفته باشد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 3205)
15.روزگاری به مردم بیاید که مومن از بزش خوارتر باشد.
(نهج الفصاحه ، حدیث 3206)
16.از علائم رستاخیز آنستکه دانش از میان برخیزد و جهالت آشکار شود و زنا
رواج گیرد و شراب نوشند , مردان برونند و زنان بمانند تا حدیکه پنجاه زن
یک سر پرست داشته باشند.
(نهج الفصاحه ، حدیث 908)
arash_new2001@yahoo.com
نوشته شده توسط محمد رسول در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت
روزی
شیوانا در مدرسه درس اراده و نیت را می گفت. ناگهان یکی از شاگردان مدرسه
که بسیار ذوق زده شده بود از جا برخاست و گفت: من می خواهم ده روز دیگر در
کنار باغ مدرسه یک کلبه برای خودم بسازم. من تمام تلاش خودم را به خرج
خواهم داد و اگر حرف شما درباره نیروی اراده درست باشد باید تا ده روز
دیگر کلبه من آماده شود!
همان شب شاگرد ذوق زده کارش را شروع کرد. با
زحمت فراوان زمین را تمیز و صاف کرد و روز بعد به تنهایی شروع به کندن
پایه های کلبه نمود. هیچ یک از شاگردان و اعضای مدرسه به او کمک نمی کردند
و او مجبور بود به تنهایی کار کند. روزها سپری می شد و کار او به کندی پیش
می رفت. روزهای اول چند نفر از شاگردان به تماشای او می نشستند. اما کم کم
همه چیز به حال عادی بازگشت و تقریباً هر کس سر کار خود رفت و آن شاگرد
مجبور شد به تنهایی همه کارها را انجام دهد.
یک هفته که گذشت از شدت خستگی مریض شد و به بستر افتاد و روز دهم وقتی در
سر کلاس ظاهر شد با افسردگی خطاب به شیوانا گفت: نمی دانم چرا با وجودی که
تمام عزمم را جزم کردم ولی جواب نگرفتم!! اشکال کارم کجا بود!؟
شیوانا تبسمی کرد و خطاب به پسر آشپز مدرسه کرد و گفت: تو آرزویی بکن!
پسر آشپز چشمانش را بست و گفت: اراده می کنم تا ده روز دیگر در گوشه باغ
یک اتاق خلوت برای همه بسازم تا هر کس دلش گرفت و جای خلوت و امنی برای
مراقبه و مطالعه نیاز داشت به آن جا برود! این اتاق می تواند برای مسافران
و رهگذران آینده هم یک محل سکونت موقتی باشد!
همان روز پسر آشپز به سراغ کار نیمه تمام شاگرد قبلی رفت. اما این بار او
تنها نبود و تمام اهالی مدرسه برای کمک به او بسیج شده بودند. حتی خود
شیوانا هم به او کمک می کرد. کمتر از یک هفته بعد کلبه به زیباترین شکل
خود آماده شد.
روز بعد شیوانا همه را دور خود جمع کرد و با اشاره به کلبه گفت: شاگرد اول
موفق نشد خواسته اش را در زمان مقرر محقق سازد. چرا که نیت اولش ساختن
کلبه ای برای خودش و به نفع خودش بود! اما نفر دوم به طور واضح و روشن
اظهار داشت که این کلبه را به نفع بقیه می سازد و دیگران نیز از این کلبه
نفع خواهند برد. هرگز فراموش نکنیم که در هنگام آرزو کردن سهم و منفعت
دیگران را هم در نظر بگیریم. چون اگر دیگران نباشند خیلی از آرزوها جامه
عمل نخواهد پوشید
نوشته شده توسط محمد رسول در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 18:0 موضوع | لینک ثابت
کوله بارت بربند!
شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد!
که به مقصد برسيم
بشناسيم خدا
و بفهميم که يک عمر چه غافل بوديم
ميشود آسان رفت
ميشود کاري کرد که رضا باشد او
اي سبکبال
در اين راه شگرف
در دعاي سحرت
در مناجات خدايي شدنت
هر گز از ياد نبر، من جامانده بسي محتاجم
نوشته شده توسط محمد رسول در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 17:41 موضوع | لینک ثابت

((ای داود به بندگانم بگو بعد از گناه بزرگ ،
آن گناه بزرگتر را انجام ندهند که آن را نمی بخشم .))
داود گفت :بارالهی آن گناه بزرگتر چیست ؟
((ای داود آن گناه بزرگتر ،
ناامیدی از رحمت وبخشندگی من است .))
پس از این به بعد بیاین به خودمون قول بدیم که هیچ وقت غم و غصه هیچ چیزی رو نخوریم چرا که خدایی داریم که هیچ وقت ما رو ناامید نمیکنه...
نوشته شده توسط محمد رسول در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 ساعت 2:23 موضوع | لینک ثابت
با تو حکایتی دگر، این دل ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوای تو سحر کند
باور من نمی شود، در سر من نمی رود
از گذر سینه من، یار دگر گذر کند
شِکوِه بسی شنیده ام از دل درد کشیده ام
کور شوم جز تو اگر زمزمه ای دگر کنم
چاره کار من تویی، یاور و یار من تویی
توبه نمی کند اثر، مرگ مگر اثر کند
نوشته شده توسط محمد رسول در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 19:53 موضوع | لینک ثابت
داني شمع دم مرگ به پروانه چه گفت؟
گفت ای عاشق دیوانه٬ فراموش شده ای؟
پروانه سوخت٬ ولی خوب جوابش داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
نوشته شده توسط محمد رسول در دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت
چهار جوان دانشجو برای
تعطيلات آخر هفته رفتند به شهر مجاور برای عياشی،عليرغم اينکه می دانستند صبح روز
دوشنبه امتحان...دارند.
عصر دوشنبه برگشتند و متفق القول به استاد گفتند ما امروز صبح زود راه افتاديم که
بيايم ولی بدبختانه
سر راه پنچر کرديم و به امتحان نرسيديم.
استاد گفت:باشه فردا صبح بياييد ،دوباره امتحان می گيرم.
فردا هر يک را در اتاق جداگانه اي گذاشت و به هر کدام ورقه اي داد.
صفحه اول ورقه امتحان سوال ساده اي بود که فقط 5 نمره داشت،آنرا همه جواب دادند و
رفتند به صفحه دوم که نوشته شده بود
حالا برای 95 نمره بقيه بنويسيد:
کدام چرخ ماشين پنچر شده بود؟
نوشته شده توسط محمد رسول در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 12:21 موضوع | لینک ثابت
مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست.
سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز
موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان
مشتاقانه به کنار رود رفت..
مرد جوانی از
سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت،
"فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو
بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود
رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او
را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء
رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب
به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد
جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه
تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی
بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب
ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست
خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد،
اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و
هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او
پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه
مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان
که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت
را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست
بیاوری؛ راز دیگر ندارد."
نوشته شده توسط محمد رسول در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 ساعت 21:44 موضوع | لینک ثابت
- يهو نگاه ميکني مي بيني خانوادت که 3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن!
2 - واسه همکارت ايميل ميفرستي،در حاليکه ميز بغل دستي تو نشسته !
3 - رابطت با اقوام و دوستاني که ايميل ندارن کمتر و کمتر ميشه تا به حد صفر برسه!
4 - ماشينت رو جلوي در خونه پارک ميکني بعدش با موبايلت زنگ ميزني خونه که بيان کمک چيزايي رو که خريدي ببرن داخل !
5 - هر آگهي تلويزيوني يه آدرس اينترنتي هم داره !
6 - وقتي خونه رو بدون موبايلت ترک ميکني ، استرس همه وجودت رو ميگيره و با سرعت برميگردي که موبايلت رو برداري...، بدون توجه به اينکه حد اقل 10 سال از عمرت رو بدون موبايل گذروندي !!!
8 - صبحها قبل از خوردن صبحونه اولين کاري که ميکني سر زدن به اينترنت و چک کردن ايميل و فيس بوکته !
9 - الان در حاليکه اين ايميل رو ميخوني، سرت رو تکون ميدي و لبخند ميزني !
10 - اينقدر سرگرم خوندن اين ايميل بودي که حتي متوجه نشدي اين ليست شماره 7 نداره !
11 - الان دوباره برگشتي بالا که چک کني شماره 7 رو داشته يا نه !
12 - من مطمئنم که اگه دوباره برگردي بالا حتماً شماره 7 رو پيداش ميکني،بخاطر اينکه خوب بهش توجه نکردي !!
13 - دوباره برميگردي بالا ولي شماره 7 رو پيدا نميکني...، خوب من شوخي کردم ولي نشون ميده که تو به خودت هم اعتماد نداري و هرچي بقيه ميگن باور ميکني.
14 - مطمئنم اگر اين ايميل رو ادامه بدم ميخواين يه بلايي سرم بياري !!!
پس ...
.....
....
...
..
.
سال 2009 يا همون 88 خودمون خوش بگذره !!
نوشته شده توسط محمد رسول در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 19:24 موضوع | لینک ثابت
سلام آقاي جومونگ.اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد.اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم.
هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرسه شنبه و جمعه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي و ياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند.
و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال شما مي نشينند.به من چه؟مرا که توي قبر اونها نمي گذارند.
غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست..
آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد.
آخه مي دانيد؟ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شما نداريم!نه درتاريخ مان نه در قصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم.
به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما، درستي شما، کارداني شما برايمان لذت بخش است.
چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟
اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.
عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است.ولش کنيد لطفا، پير است و هذيان مي بافد. کلي هم اسم هاي اجغ وجغ مثل گيو و گودرز و سياوش و بيژن و کيخسرو و اينها پشت سرهم رديف مي کند که مثلا اينها اساطير مايند.من که جدي اش نميگيرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالي سر تر بودند چرا صدا و سيماي ما ازشان فيلم نمي سازد؟
مگر رستم هماني نبود که چند وقت پيش ها يک سريالي ازش نشون داد؟اونکه اصلا لاجون بود. فقط حرف ميزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستيم.داداشم ديروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاريخشون مي گفت که ما يه ستارخاني داريم که مثل جومونگ افسانه نيست و واقعي است و تازه از جومونگ هم چيزي کم نداره و کلي ازشجاعت و کاردرستي اش گفت.گفتم داداشم گوش کن. من هم ستارخان راخوب مي شناسم. هموني يه که اسمش رو خيابون دايي اينهاست. اما اگه کارش درست بود لابد يه فيلمي، سريالي چيزي ازش مي ساختند.
بد که نگفتم.خلاصه اينجا هرروز يه اسطوره علم مي کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمي شه.اما گوش من بدهکار اين حرفها نيست.من فقط مخلص جومونگم و غير جنابعالي اسطوره اي ندارم.
دور دور جومونگ است وبس.
نوشته شده توسط محمد رسول در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 19:21 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من محمد رسول دانشجوی مهندسی مکانیک هستم.
لبانتان را پر خنده و چشمانتان را غرق در شادی آرزومندم.
|
نویسندگان
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
|
فالنامه
|
|
|
طراح قالب
POWERED BY